آرش کوچولوآرش کوچولو، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 11 روز سن داره
دخملیدخملی، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 5 روز سن داره

جوجه های مامان

سوپ

دیروز برای اولین بار به آرش سوپ دادم.چون در طول روز به خیلی از کارام نمیرسم شب قبلش (یعنی پریشب) سوپ درست کردم. همون موادی که رو کارت واکسن بودو توش ریختم. خواستم تو ظرف شیشه ای بپزم.مطمئن نبودم که میشه رو شعله بذارمش یا نه.به یه دقیقه نکشید یه صدای فجیعی اومد.طوری که همسری بودو اومد تو آشپزخونه ببینه چی شده.ظرف نگون بختم خورد شده بود! ساعت دوازده و نیم شب تازه شروع به پختن کردم.نزدیک ساعت دو آماده شد! تو بهداشت گفتن چند قاشق بده.منم چهار پنج قاشق کوچیک بهش دادم.دیروز آرش دلش خیلی باد داشت.نمیدونم مال سوپ بود یا نه.دیروز دو وعده سوپ دادم.با میان وعده هاش.کمی هم موز له کردم دادم خورد. تصمیم گرفتم وعده هاش...
31 شهريور 1393

تولد

امروز روز تولد من بود.همسری یه کیک کوچیک گرفته بود با کادو تا سه تایی جشن بگیریم. مامانم زنگ زد گفت نمیاین اینجا.گفتم نه.گفت خوب ما میایم.به همسری گفتم حتما میخوان برن کیک بگیرن و بیان.میگم بیان تا دور هم باشیم.زنگ زدم مامان گفتم کیک گرفتیم.خندید گفت خواستیم بریم کیک بگیریم. یه جشن خیلی کوچولو دور هم داشتیم.مامان اینا زودم برگشتن خونه. چند تا عکس در ادامه. این کیک و کادوهای همسری. . اینم باز شده کادوهاس. و اینم خوشگل پسرم. دیروزم تولد همسری بود.اینم کادوی من به همسری. ...
31 شهريور 1393

واکسن شش ماهگی

چون بیست و هشتم جمعه بود روز بعدش شنبه بیست و نهم آرشو برا مراقبت و واکسن شش ماهگی بردم. ماشالا هزار ماشالا گل پسرم وزنش شده نه کیلو و چهارصد گرم.البته تو ماه گذشته که کمکی رو براش شروع کردم خیلی وزن نگرفت.تا پنج ماهگی ماهی یک کیلو رو اضافه میکرد. قدشم شده هفتاد و سه سانت.دور سر چهل و نه. گفتم کمکی میدم گفتن سوپو شروع کن.باید روزی چهار پنج وعده بخوره.نهار و شامش سوپ.میان وعده فرنی.آب هویج و آب سیبم بدم بخوره. بردم واکسنشو بزنم.مامانمم همرام بود.پاهاشو محکم گرفته بودم تا واکسنشو بزنه.اولی رو که زد چنان جیغ و گریه ای راه انداخت که نگو.مامانمم خم شده بود رو آرش تا آرومش کنه که مسئول واکسیناسیون همش میگفت خانوم برو اونو...
31 شهريور 1393

شش ماه گذشت

باور کردنی نیست که روزها با این سرعت در حال گذشتن هستن. انگار همین دیروز بود که آرشم به دنیا اومد.و الان شش ماهه شده. یه پسر کوچولوی سه کیلو و صد و پنجاه گرمی که حتی شیر هم نمیخورد! ماشالا الان کلی مرد شده واسه خودش. اینقده لوس بازی در میاره که همه رو جذب خودش میکنه. تو آخرین روز پنج ماهگیش با کمک باباییش (بابای همسری) که دستشو پشت پاهای آرش نگه داشته بود با فشار به دستش خودشو کمی رو به جلو کشید. چند بارم رو به عقب رفت.خیلی جالب بود.باسنشو میداد بالا و کمی عقب میرفت. ولی خوب جهتشو عوض میکنه.رو دستاش بلند میشه و رو به یه جهت دیگه میشه. چیزی جلوش باشه دستشو دراز میکنه که بگیرتش.همش نک و...
28 شهريور 1393

سوغاتی و خرید

گفته بودم مامانم اینا رفتن سفر.هفته پیش برگشتن.رفته بودن مشهد و شمال. خیلی شلوغ و گرم بوده اذیت شده بودن. مامانم میگفت چیز مناسبی برای آرش پیدا نمیکنم.بعد از کلی گشتن اینا رو گرفته بود. بفرمایید ادامه. مامانم گفت سایز بزرگ گرفتم تا وقتی خوب راه رفتنو یاد گرفت ازشون استفاده کنه.از مشهد گرفته. دستت درد نکنه مادری.راضی به زحمتت نبودیم. اینو هم خالم از نمک آبرود برای آرش گرفته.مرسی خاله جون. رفتم کانون پرورش فکری برای آرش اسباب بازی بگیرم.که برای سن آرش چیزی نبود.گفتن این کتابا برای تقویت هوش بچه خوبه. فقط یه بار با آرش کار کردم که علاقه نشون نداد!فقط یه سری شکلای رنگی دا...
16 شهريور 1393

عکس

چند وقته میخوام عکسای گل پسر نازمو بذارم نمیشد. آخه همه عکسا پیشم نبود. بعضی از عکسا مال دو سه ماه پیشه.اون عکسارو داداشم ازش گرفته بود.تازه بهم داده.به خاطر همین تا حالا نذاشتمشون. بفرمایید ادامه. فدای ناز خوابیدنت مامانی. . . . . این توپ یوگای مامانمه.بعضی وقتا مجبور میشم رو این توپ شیرش بدم یا بخوابونمش!!حالت پرشیشو دوس داره. اینجا میخواستم ببرمش حموم. . فدای پسر خوش اخلاق و خوش خندم. . مامان قربونت بره الهی. . . ...
15 شهريور 1393

اولین غذای کمکی

بالاخره اینترنتمون وصل شد. البته یه مدتی هست وصل شده ولی نشد زودتر بیام. از پنج شنبه ششم شهریور تو پنج ماه و هشت روزگیه آرش براش غذای کمکی رو شروع کردم.و همینطور آبو. روز اول حریره بادوم دادم که ظاهرا خیلی دوس نداشت. از روز دوم فرنی رو شروع کردم که خیلیم دوس داشت. از روز هشتم هم روزی دو بار بهش فرنی دادم.الان مقدار بیشتری میدم.بجای یه قاشق تو هر بار سه چهار قاشق میخوره. خیلی دوس داره.هر بار ظرف فرنی رو میبینه کلی ذوق میکنه و خودشو سمت ظرف میندازه. دیشب که خونه اهورا اینا مهمون بودیم براش فرنی درست کردم.کلی ذوق کرد و شروع کرد دست و پا زدن. دستش خورد به ظرف و فرنی ریخت رو دست و پ...
15 شهريور 1393

پیشرفتهای چهار ماهگی

سلام به همه دوستای خوبم.بلاخره اینترنتمون وصل شد.بعدش تلفنمون قطع شد!اونم وصل شد.ولی فعلا اینترنتمونو شارژ نکردیم!الان خونه مامانم اینام.مامان اینا رفتن مسافرت ما هم اومدیم پیش داداشام تنها نباشن. تو این مدت آرش جونم حسابی تغییر کرده.خیلی وقته میخوام بیام و اینارو بنویسم ولی نمیشد. تا میام بنویسم صدام میکنن که آرش گشنشه یا خوابش میاد. همون اولین روز چهار ماهگی (بیست و هشت تیر) آرش اومد رو شکم.البته به پهلو گذاشته بودمش که رفته بود رو شکم.تا مدتها با کمک این کارو میکرد. بعد از یه مدت دستش زیرش گیر میکرد و نمیتونست بره.یا دوباره به پشت میفتاد.الان دیگه حسابی تو این کار حرفه ای شده. مشکل اینجاس که زود خسته م...
5 شهريور 1393
1